بیوگرافی

 

 

وانشا رودبارکی Vanecha Roudbaraki 

، هنرمند نقاش ایرانی، از سال ۱۳۶۹/ ۱۹۹۱ ساکن فرانسه می‌باشد و از همان آغازاقامت کار و فعالیت هنری خود را در رشتهٔ نقاشی بطور حرفه‌ای پیش گرفت . 

اوکه تحصیلات دانشگاهی خود را در رشتهٔ ریاضیات به پایان رسانیده بود، همواره از فلسفه و ابزار ریاضیات در خلق تابلوهایش بهره گرفته‌است . نقاشیهای او از همان ابتدا ، به دلایل خاص حضور نوعی نور ویژه ، حرکت ونوعی انرژی پیش برنده ،مورد توجه کارشناسان و منتقدان هنری بزرگی چون ،ژان لوک شالومو ، ژرارد شوریگورا ،ماریا ترزا پرستیژیانو، فرانسیس پاران ، دومینیک استال  و برنارد بوا ، قرار گرفت و هرکدام مقالاتی در مورد آثارش نوشته و به انتشار رسانده اند.   

تا کنون  بیش از نود نمایشگاه از آثارش در گالری‌ها، سالن‌ها و بینالهای بین اللمللی دراروپا، آمریکا و آسیا برگزارشده که از جمله آنها میتوان از نمایشگاهای : گراند پله ـ آرت ان کاپیتال (کمپارزون)، کاروسل دو لوورو سالن دوتون درپاریس، سالن بین‌المللی هنر شانگهای و موزهٔ هنرهایِ معاصرِآن شهرکیجن آرت میوزیم) ، جشنواره بین‌المللی رم، نگارخانه سانترو استوریکو و دوسالانه فلورانس ،  موزه چیان چیانو و موزه پسارو در ایتالیا ،دوسالانه لندن ،کی میک سانتر در ونکوور، گورا گالری درمونترآل، آرت فر در گوانگجو (چین)، سیحون گالری درلس‌آنجلس و میامی آرت فر، و بازارهای بین اللملی فروش تابلو در پاریس، شانگهای، لندن ، لس آنجلس و نیویورک  نام برد.

در طی برگزاری نمایشگاهاه جوایزمتعددی را نیز دریافت کرد که میتوان از جمله آن‌ها ازجایزه بزرگ اموسیون 2011 سیل دو پاری، جایزه بزرگ صلح بینال تارمینا ـ سیسیل و جایزه بین‌المللی دونا این آرت، توسط شهرمسینا در ایتالیا نام برد .

وانشا رودبارکی تحت تأثیر نقش هنر درجامعه ، هنر را لازمه یک فضای اجتماعی متعادل ودموکرات دانسته وبر این باوراست که وجود آزادی اندیشه در زندگی هنرمند ، عنصراساسی‌است و عدم حضور آن منجر به نابسامانی و آشفتکی کل جامعه میشود .

 

 

 

 

مقالات :

''ژان لوک شالومو''تاریخدان و منتقد هنری سرشناس فرانسوی: وانشا رودبارکی، یا گفتگوی نور و تاریکی 

''ژرارد شوریگورا''تاریخدان، نویسنده و منتقد هنری سرشناس فرانسوی : وانشا رودبارکی، استعاره‌ای از زندگی 

 

" ماریا ترزا پرستیژیانو"تاریخدان و منتقد هنری ایتالبایی : وانشا رودبارکی ، نور مدیترانه"

 

 

 

 
 

وانشا رودبارکی، یا گفتگوی ظلمات و نور

 

 

نویسنده: ژان لوک شالومو
Jean – Luc Chalumeau ، تاریخدان ومنتقد هنریِ فرانسوی

مترجم: روح االله عباسی

Abbassi Rouhollah ، عضو کانون نویسندگان فرانسوی زبان

 

وانشا رودبارکی

یا

گفتگوی ظلمات و نور

 

وانشا رودبارکیVanecha ROUDBARAKI ، ایرانی تبار، چنین مینماید که همیشه، «رابطه بین انسان و طبیعت » را بزبان نقاشی بیان میکند، وبدین سان، بی کم و کاست، به طراحی و جستجو وتَفَحصِ یکی از پرسش های بنیادی جمال شناسی می پردازد : اثر هنری، الزاما، در جهان اشیاء، مقطع و آمیزش پر پیچ و خم شئ طبیعی و فرهنگی را ژرفا گری میکند و بطور کلی، شئ طبیعی را هرگز با طبیعت منافات نباشد.

شئ طبیعی هر گاه با هنر در آمیزد، ضمن حفظ خِصلتِ طبیعی خود، آن را به هنر مرتبط و منتقل مینماید. یا، به نیکو سخن، میتوان گفت که شئ جمال، آنجائیکه بیانگر طبیعت است، فی نفسه خود، طبیعت میباشد: نه اینکه آنرا تقلید نماید( برای مثال: وانشارودبارکی، در پرده 2005 بنام گیلاستان)، بلکه، خود در آن حل میشود و تسلیم آن میگردد،«در آن فانی میشود» .

وانگهی، طبیعت بدان سان که وانشا،عرضه میکند، به ویژه قدیمی ترین سنتهای اندیشه پارسی، ماقبل بوعلی سیناست.

در اینجا، مسائل مربوط به مزدک، مطرح است که با وابستگی با منابع مذهبی ایرانی (زروانی گری ، میتراگرائی، مانیگری) مَطمحِ دید است و که جوهر حکمت ثنویه پارسی را تشکیل میدهد، یعنی نوروظلمت، که نباید باثنویت حکمت یونانی، ایده و ماده، اشتباه گردد.

رشته پرده های ویزیون[بینش]، بمَثابه روزنه هائی از نور بنظر می آیند که نبرد با ظلمتِ "محیطِ" مجاور را آغازیده اند.

" بینش" 2- آکریلیک بروی بوم " بینش" 5- آکریلیک بروی بوم " بینش" 3 - آکریلیک بروی بوم

وانشا، زندگی در مغرب زمین را برگزیده است و بدون شک آثار هنریِ مکتبِ "فوو" (Fauves)، ماتیس Matisse و دِران Derain (در دوران جوانی)، یا وانگوگ Van Gogh را چشیده و هضم کرده است، ولی در آثار هنری اش چیز دیگری مشاهده میشودکه منحصر به اصالتِ خود اوست و که در مکتب سنت هنر خاور زمین،"مکتب اشراق" عجین است.

همانسان که فلسفۀ اشراقی وجود دارد و شناخت آن مستلزم تجهیز دو نوع درک احساسی است که هدفِ یکی از آن دو عبارتست از تصویر های دنیویِ مافوق محسوس ، و دیگری، واقعیت جهان محسوس ، بهمین طریق یکنوع نقاشی اشراقی هم وجود دارد، یعنی نقاشی نور که هرکدام از پرده های[بینش] وانشا ، نمونه ای ممکن از آن را، ارائه میدهد.

ولی، برای تبیین ثنویت بنیادیِ ظلمت و نور، نقاش، که در عین حال متوجه محسوس و مافوق محسوس است بایستی به ماده و، وسیله ای خاص توسل جوید: رنگ، یعنی شئ جمالی، که ما در این تابلو، [بینش] نامیده ایم، در نظر ما، ابتدا حضورغیر قابل تحمل و مقاومت و فرحناک محسوس را جلوه گر است و در عین حال تا مافوق محسوس پیش می رود.

وانگهی یک اثر نقاشی مگر چیزی غیر از رنگ است:

اگر رنگها تیره یا محو شوند، شئ مصورنیز فانی می شود. پس در هر کدام از پرده های وانشا، یک شئ نقاشی، بیانگر طبیعت است (طبیعتی خاص ، نوعی طبیعت) . در اینجا میتوان واژه طبیعت را بمعنائی نزدیک به Erde در Heidegger پذیرفت.

یعنی حضور انبوهی که هولناک است: طبیعتی «وسیع ، غیر قابل نفوذ و برازندگی اندیش»، همانندِ طبیعتی که برلیوز Berlioz در اثر فاوستFaust سروده است.

بدیهیست که ما از حکمت واقع بینی عصر کلاسیک بینهایت به دوریم: وانشا ، درنقاشیهایش ، بظاهر انتزاعی، در واقع از «وجوددارد» بنا به عقیده امانوئل لِوینا Emmanuel Lévinas سخن سراید که میگوید:

شئ جمال بدان سان که توان گفت تجربه عریانی موضوع .

«هنر، هرچقدر هم که به واقعیت نزدیک باشد، این خصلت متناقض در برابر موضوعات مطروحه را که معذالک جزو جهان ما می باشند منتقل و مربوط میکند.»

به واقع امروز، در آثار وانشا ، ما اشیائی نداریم ،تا سال 2007، ما براحتی و به صراحت مناظر را می نگریم : یعنی فقط «وجوددارد»، بعد از این چیزی بجز ظلمت و نور، برای روئیت ، وتعمق وژرفانگری ، بعنوان وسایل وصول به شناخت کائنات نداریم.

وانشا،هم نقاش است و هم ریاضی دان : او میداند که یک صافی و پاکی ریاضی وجود دارد که معادلش فقط باصفا و تطهیر رنگ میتواند ترجمه و توصیف شود.

هر کدام از پرده های [بینش]ها ، در واقع انتقال رنگ را، که با منطقه ظلمت در هم نمی آمیزند، ولی با آنها برای تلاش در گفتن چیز غیر قابل بیان، یعنی اظهار بیان اعجاب مسلسل و مداومِ تجدید شده در برابر طبیعت، نشان میدهد.

نقاش ،کم کمک، شایدبدون اینکه خود متوجه باشد، بسوی منابع و ریشه های بیش از پیش ژرف فرهنگ خود، یعنی به قدیمی ترین سنت های آریائی، فرومیرود.

پارسیان دیرینه آیا خودشان پرستش آتش را، که صورت رمزی خدا «اتر» بوده و مراسم نوشیدن حیات ابدی ، یعنی «هوما» ، معادل« سوما»ی وداع را به عاریت نگرفته اند؟

نخستین خدای ملی پارس «آهورا مزدا»، خدای پادشاهان هخامنشی میباشد، که نما دِ او همه نور و رنگ بوده است.

به هما نند [بینش] های وانشا رودبارکی.

 

Janvier 2009

 

 


فریاد خاک 

وانشا رودبارکی ـ فوریه 2007 

 

این چه فریادی بود
که در آن مسخ شدم
و زجایم جَستم؟

آن چه آهنگی بود

که مرا می لرزاند

و زمن می پرسید :

هستی ات بر سر بوم
بوم تو : زیر بام

بام تو : روی خاک!

خاک تو 
در دل خاموش زمان

هستی ات در دل خاک!

حلقۀ مهرِ درخشنده زخاک ، 

بنشسته است بر انگشت توآن حلقۀ مهر

هم دل و راز تو دراین دل تاریخ
نهان! 

داری آن عهد به یاد ؟ 

این چه فریادی است ؟

این صدای خاک است ،

یا، که تاریخ منست ؟

که مرا میجوید،

و همه هستی من را با بوم،

درفراسوی زمان مینگرد 

من ازاو می پرسم:

تو که ای؟

خاک منی؟ 

خون منی؟

یا که تاریخ منی؟

او به من می گوید:

من همان خون که در اندام تووخاک
توام،

هم که تاریخ توام

من همان رنگ که در گسترۀ بوم تو
ام! 

چشم او در چشمم،

حلقه اش بر دستم،

گرمی اش گَرد برافشانده براندامم،

بانگ او در دل من،

به هم
آهنگی دل میگوید:

... آرش ! 

مرزبانی
بکن این بوم ِ برین ! 

او مرا می نگرد

من و بوم ،

دو سراسیمه به او می نگریم!

من به او میگویم :

من تورا میجویم هر روز و تورا
میبینم

رنگ من رنگ تو است

بوم من مهرابه ست!

و در آن مهراب است که من میچرخم هر
روز 

و ترا میبینم،

بلکه عیار شوم من روزی،
در ره پیمانت! 

چه هراسی است ز راه ،

گر مرا راه بری

.... 
یا تو مرا رنگ دهی

تو که همسال دماوند منی!

تو بخاطر داری ،
همه دوران ها را 

"آریو برزن" را تو شجاعت دادی!

او ز خود بر سر آن حلقه گذشت!

حلقۀ مهرِ به تو!

حلقۀ مهرِ به خاک!

من به خود می چرخم هر روز،
و تورا
می بینم 

تو به من می گویی:

آن سیه جامه ،

که سوگش چون داغ ،
بر دلم مانده به جای

کشته شد آن هنگام،

که ز پاکی سرشت

دام را، 
رَه اِنگاشت!

من به تو میگویم:
او که "بو مُسلم" کشت،

اهل این خانه نبود! 

باز می گویی تو:

آرش!

مرزبانی بکن این بوم ِ برین !

من به تو می گویم :

سبز!، سبز!

تو به من می گویی:

دستهای من و تو....! 

من به تو می نگرم

و خودم را در تو 

و تورا در دل خاک

وهمه جای زمین را سبز می بینم، من

من به تو می گویم:

سرخ، سرخ 

و تو میگویی:

بابک! بابک! 

من ز خود می پرسم : 

باز خون چه کسی بود که ریخت ؟

تو به من می گویی:

وقت تنگ است و غروب

راه را پیدا کن!

تو ز من می پرسی:

آه، آن کاوه کجاست؟

و مرا می نگری 

که در این پهنۀ بوم

نقشی از زرد و بنفش

به سراپای زمین می ریزم!

من به فریاد ز تو می پرسم:

چه شد آن رنگ سپید؟

تا کنم پیشکش " قلّه گیتی ِ" بزرگ!
آن دماوند سترگ!

به تو میگویم 

جامه باید پوشید !

ـ وقت برخاستن است! 

تو به من می گویی:

جامه های من و تو،
آنزمان جامه شود

که به خود گیرد رنگ 

رنگ شعر زرتشت

رنگ پاکی و خِرَد

رنگ آگاهی و بیداری ژَرف!

باز می گویی :

وه چه خوش لحظه آهنگینی است
و چه خوش رنگ بُوَد آن هنگام 

که همه هستی ما

اینچنین رنگ شود

رنگ بی رنگ شود!

و در آن هم رنگی 

دستهای من و تو،

کو به کو، 
دشت به دشت،

مثل پرواز هما!

پَرِ آفاق شوند!

من به تو می گویم:
این همان نقطه اوج است،

که راه من و
توست

تو به من می گویی:
رنگ راه، اما
رنگ خون من و توست!

رنگ خون کاوه!

رنگ خون آرش!

رنگ خون بابک! 

....

من به خود می نگرم
و خودم را در تو

و تورا در من ِ من

و همه هستی خود را در خاک !

و به خود میگویم:

رگ خون تا جاریست

درنهفتِ این خاک ،

رنگ خون من و تو 

روی بوم هستی

میزند نقش به نقش

رنگ مانائی و پوئیدن پاک .

 

 

فارسی